|
|
|
|
|
خدایا تو را چون فرزند بزرگ حسین سپاس می گذارم که دشمنان
مرا از میان احمق ها برگزینی که چند دشمن ابله نعمتی است که تنها به بندگان خاصت عطا می کنی!!!!!!!! دکتر شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 0:22 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
تا نشوی خاک درش در نگشاید به رضا تا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبری تا نکنی کوه بسی دست به لعلی نرسد تا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبری سر ننهد چرخ تو را تا که تو بیسر نشوی کس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبری تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری تا تو ایازی نکنی کی همه محمود شوی تا تو ز دیوی نرهی ملک سلیمان نبری نعمت تن خام کند محنت تن رام کند محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان ز آنک در این بیع و شری این ندهی آن نبری خاک که خاکی نهلد سوسن و نسرین نشود تا نکنی دلق کهن خلعت سلطان نبری آه گدارو شدهای خاطر تو خوش نشود تا نکنی کافریی مال مسلمان نبری هیچ نبردهست کسی مهره ز انبان جهان رنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبری مهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرم گو تو به جان بخل کنی جان بر جانان نبری ای کشش عشق خدا میننشیند کرمت دست نداری ز کهان تا دل از ایشان نبری هین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشان ز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبری راست کنی وعده خود دست نداری ز کشش تا همه را رقص کنان جانب میدان نبری هیچ مگو ای لب من تا دل من باز شود ز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبری گر چه که صد شرط کنی بیهمه شرطی بدهی ز آنک تو بس بیطمعی زر به حرمدان نبری (حضرت مولانا) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 22:28 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
نمیدونم برای چی شروع به نوشتن کردم ؟؟؟ فقط میدونم که دلم هوای قلم وکاغذ کرد...شاید به خاطر اینه که یه ذره دلم گرفتس ... از دست خودم عصبانیم!! چرا من باید اینقدر ادعا داشته باشم ولی در عمل نتونم یه عادت ساده رو کنار بزارم؟؟؟؟؟چرا همش دم از دوستی و عشق به خدا میزنم ولی حتی یه کار ساده برای رضای خدا انجام نمیدم؟؟؟؟بعدم انتظار دارم که بهم کمک کنه و دستمو بگیره ؟؟اخه این دوست مهربون به چی من باید دلشو خوش کنه؟؟؟؟او که وقتی منو افرید به خودش افرین گفت فکرشو میکرد که من یه روزی تمام امیدشو نا امید میکنم...راستش قرار بود امسال رابطمو باهاش بهتر کنم...خیلیم سعی کردم وبه خیلی از قول وقرارهام عمل کردم ولی اصلش این بود که توی جایی که باید به حرفش گوش میکردم ,نکردم!!!از بس پر از ادعا
بودم ...فکر میکردم راهی که دارم میرم درسته ...حتی حاضر نشدم به خاطر خواسته ام صبر کنم ببینم اون چی میگه ...حالا شانس اوردم(یعنی لطف بی منتهای او شامل حالم شد) که توی اون موقیعت ضربه روحی نخوردم ...ولی حس میکنم چون او این عجله و اصرار منو دید اجازه داد این دوران رو پشت سر بذارم وخودم به عاقبت کار وخواستم پی ببرم ...دوران پر تلاطم و سختی بود و اخرش با پی بردن خودم به این اشتباه قائله ختم به خیر شد...اره میگم ختم به خیر چون بعد از این اتفاق دید گاهم عوض شد ...ازلحاظ فکری بالاتر رفتم ...اروم تر شدم ...و فهمیدم که تا چیزی رو خودش نخواد اصرارهای ما برای درست بودن اون چیز بی فایده است...از خودم دلگیرم که چرا بازم با وجود مشهود بودن این همه محبتی که در حقم کرده و با لطف زیادش نذاشت که من ضربه ببینم وحتی با انجام این کار من رشد عقلی بکنم,چرا من حق بندگیمو درست ادا نمیکنم؟؟؟چرا به نصیحتاش گوش نمی کنم؟؟؟چرا فکر می کنم خیلی چیزی حالیمه,خیلی می فهمم؟؟؟در صورتی که هیچی نیستم... ولی فقط یک چیزو در مورد احساسم به او خوب میدونم و اون اینه که دوستش دارم وخیلیم دوستش دارم ومی دونم در نظر او فقط دوست داشتن مهم نیست ...
خدای من ..خدای بزرگ و مهربان من...با تمام وجود ,نه برای انکه امروز هر چه می خواستم وارزو داشتم ,بلکه از انجا که تو را یافته ام خوشبختم... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 22:24 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
او را ستایش فراوان و سپاس جاودانه می گویم در شادی ورنج و آسایش و سختی و به او و فرشتگان و نبشته ها و فرستاده هایش ایمان داشته فرمان او را گردن می گذارم و اطاعت می کنم وبه سوی هرآنچه مایه ی خوشنودی اوست ، می شتابم و به حکم و فرمان او تسلیم ،چرا که به فرمان بری او شایق واز کیفر او ترسانم زیرا او خدایی است که کسی از مکرش در امان نبوده و از ستم اش ترسان نباشد (زیرا او را ستمی نیست). |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 22:3 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند ...مرا با نداشتن ونخواستن رویین تن کن...
دکتر شریعتی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 6:57 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
به نام تو که مرا می خوانی بی بهانه مثل همیشه!!
از بچگی بهم یاد دادند به خاطر همه نعمتهای زندگیم تو را شکر کنم .به خاطر غذا بگو خدایا شکرت.. به خاطر تن سالمت بگو خدایا شکرت...به خاطر پدرومادرت بگو خدایا شکرت و... ولی هیچ کس بهم نگفت ویاد نداد که به خاطر داشتن تو از کی باید ممنون باشم به خاطر داشتن یک خالق بی نظیر و بی همتا از چه کسی باید تشکر کنم ؟؟؟!!! به خاطر داشتن خدایی که تمام لطفش را به من ادا کرده ..به من نعمت زندگی داده ..به خاطر خدایی که هر روز با طلوع خورشید به منم یک طلوع دیگه میده تا بتونم محبت را در چشمهای مادر ..فداکاری را در چهره خسته پدر و معصومیت را در لبخند یک کودک ببینم و به خاطر حضور آنها در زندگیم به خودم ببالم از کی باید تشکر کنم؟؟؟!!! به خاطر حاضر بودن خودت در کنارم در تمام شرایط سخت تلخ ودلهره آور از کی باید تشکر کنم؟؟!!به خاطر خدایی که حتی یه خم به ابروش نیاورد وقتی که توی یک موقعیت حساس شکست خوردم به تنها کسی که بی رحمی کردم خودش بود!!!واین که نمی دونم به خاطر داشتن خدایی که لحظه های تلخ وسخت را در زندگیم قرار داد و با کمک خودش توانستم پیروز بشم و طعم شیرین پیروزی بعد از شکستها را در زندگیم بچشم از کی باید تشکر کنم؟؟اصلا ً چطوری باید تشکر کنم؟؟؟؟ خدایا امروزکه به خودم وخودت فکر می کنم می بینم خیلی خوشحالم که تو را دارم تویی که حتی برای یک صدم ثانیه هم منو ترک نمی کنی وخستگی وبی حوصلگی رابهانه نمی کنی!! فقط تنها چیزی که به ذهنم میاد ..اون جمله ای که روی یک بریده روزنامه نوشته شده بود ومن نصب العین خودم کردم: "خدای من..خدای بزرگ ومهربان من..با تمام وجود.نه برای آن که امروز هر چه می خواستم وآرزو داشتم..بلکه از از آنجا که تو را یافته ام خوشبختم...."
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:4 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
ستایش خدای را سزاست که در یگانه گی اش بلند مرتبه و در تنهای اش به آفریدگان نزدیک است. سلطنتش پر جلال و در ارکان آفرینش اش بزرگ است، بر همه چیز احاطه دارد بی آنکه مکان گیرد و جابه جا شود و بر تمامی آفریدگان به قدرت و برهان خود چیره است.همواره ستوده بوده وخواهد بود ، مجد و بزرگی او را پایانی نیست آغاز و انجام ازاو و برگشت تمامی امور به سوی اوست .
و گواهی می دهم که او الله است که هر هستی در برابر بزرگی اش فروتن و در مقابل ارجمندی اش رام و به توانایش تسلیم و به هیبت اش خاضع است . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:51 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دانم... نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ وبازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم وچموشش را در گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را....
"دکتر علی شریعتی" سالگرد شهادت دکتر علی شریعتی بر همه آزاد اندیشان تسلیت باد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 12:22 توسط الهام
|
|
||
|
|
|
||
|
|||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:12 توسط الهام
|
|
|||
|
|
|
|
|
نمیدونم باید باهات حرف بزنم یا برات بنویسم.... ولی امروز خیلی دلم گرفت.. نمیدونم شایدم یه خورده ترسیدم ... کاش میشد بفهمم صلاحم چیه ؟؟تو چیرو برام در نظر گرفتی.ایا چیزی که که من میخوام وبرای رسیدن بهش خیلی اصرار دارم صلاحم هست..بهش میرسم یا نه؟؟!!مگه نگفتن از ماحرکت از خدا برکت پس چرا حرکت من اینقدر سخت شروع شد جوری که نسبت به عاقبت کارم ناامید شدم...همش فکر می کنم راه سختی را پیش رو دارم...خیلی سخت...خیلی گریه ام گرفته ...چرا ما ادما اینقدر پیچیده هستیم...خدایا به چه کنم چه کنم افتادم...حتی توی گفتن ساده ترین چیزایی که ازت می خوام هم دچار مشکل شدم..اگه تو منو میفهمی..یعنی تا حالا که فهمیدی چرا بهم کمک نمیکنی؟؟چرا مثل همیشه منوراهنمایی نمیکنی؟؟؟ واقعا گیج شدم ....امروز بیشتر از همیشه به حضورت که همیشه حاضره نیاز دارم به کمکت ..به راهنمایی هات ...خدایا کمک....کمک....کمک...صدامو میشنوی؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 18:32 توسط الهام
|
|
||